به نام خدای مهربون
سلام خوبید دوستای گل و بی معرفت (به غیر از مامان نازدونه های عزیزم)که اصلا به من سر
نمی زنید .گاهی اوقات فکر می کنم که کلا من رو فراموش کردید ولی این رو بدونید که من هیچ وقت
شما ها رو فراموش نمی کنم.
خوب بهتره که از این حرفها بگذرم و یه کم هم ثبت خاطره کنم:
روز دوشنبه من ساعت9:10 کلاس غزلیات شمس داشتم تا ساعت 10:50و بعد از اون هم تا ساعت1
هیچ کلاسی نداشتم ورفتم پیش یکی از بچه ها که تو راهرو نشسته بود و داشت با یه پسری حرف
میزد .من رفتم پیشش و باهاش سلام و احوال پرسی کردم که پسره مدام به دوستم می گفت میشه یه
چند دقیقه با من بیای کارت دارم.دوستم هم بهش گفت :ببین من ازدواج کردم و یه پسر دارم و اصلا
سنم به شما نمی خوره من دیگه پیر شدم.
پسره هم هی بالا پایین می پرید و می گفت:شما یه لحظه بیا اصلا من با شما به خاطر سنت کار دارم
که دوستم بالاخره تسلیم شد و بلند شد و باهاش رفت و برگشت و من رو صدا کرد که بهار بیا باهات کار دارم .
منم بلندشدم رفتم و دوستم گفت که این آقای ه و می خواد که برای آشنایی بیشتر با هم باشید.
منم گفتم که من دوست ندارم که با کسی این جوری دوست باشم و کلا موقعیت دوستی رو ندارم
(تو این دو هفته این دومین ه بود).پسره بی چاره وا رفت و دوستم که دید اوضاع این جوره بهش
گفت تو برو من خودم باهاش صحبت می کنمو راضیش می کنم که اون بیچاره هم رفت.
دوستم بهم گفت تا اونجایی که من میشناسمش پسر خوبیه و فوق لیسانس فلسفه اش رو هم از همین
دانشگاه گرفته و الان هم برای انجام دادن یه سری از کار هاش اومده دانشگاه .حالا تو بیا شماره اش
رو بگیر و یه زنگ بهش بزن حالا شاید ازش خوشت اومد .ولی من از اونجا که نمی خوام با کسی
باشم شماره رو نگرفتم .
بچه ها از کلاس اومدن بیرون و با هم رفتیم تاتر که بچه های خودمون اجراش میکردن به نام (تو
میمیری ...به همین سادگی به همین خوشمزگی )که خیلی هم جالب و کمدی بود و کلی هم خندیدیم.
خلاصه اون روز گذشت و سه شنبه هم برای یه کلاس رفتم دانشگاه که استاد هم نیومده بود و منم از
چهار شنبه هم که تعطیل بودم و با مامی با هم رفتیم خونه ی یکی از دوستان خانوادگیمون که اونجا هم
ای بد نبود و کمی خوش گذشت.
پنج شنبه هم از ساعت 5 صبح بیدار شدم و تا ساعت 6 حاضر شدم و رفتم دانشگاه که ساعت 7:30
کلاس داشتم و بعد از ظهرش هم رفتیم خونه عموم و اونجا هم خوب بود.
پ.ن1:پسر عمم نامزد کرده و چند وقت دیگه هم عقدشون هستش و من باید برم خرید.
پ.ن2:نمی دونم این دیگه چه جورشه که آدم هایی که می خوان با پسر دوست بشن یه نفر هم بهشون
پیشنهاد نمیدن اما من که اصلا دلم نمی خواد که با کسی باشم راه به راه بهم پیشنهاد میدن که من
ماجرای همشون رو اینجا نمی ذارم.
پ.ن3:عکس هایی رو هم که آتلیه انداختم خوب شدن و دوستام هم که می گن خیلی قشنگه و که به
خاطر مامان نازدونه ها که ازم خواسته بودن که براشون عکس ها رو بذارم می خواستم که اینجا
بزارم اما عکاس سی دی عکس ها رو بهم نداد و از روی عکسها هم که عکس می گیذم خیلی بد میشه.
خدا نگهدار